گزارش کنسرت گوگوش در آنتالیا سفره ی خاطره پر از نان غزل، سواحل زیبای مدیترانه را در برگرفت. چهارمین شب ترانه ی تور سراسری ردپای خاطره در سال ۸۹، آنتالیا را میزبان یک بغل خاطره در ذهن هزاران عاشق و در قلب گلبانوی خاطره ساز کرد. اینبار نیز "هیچکی مثل تو نبود" آغازگر همصدایی هزاران نفر در سالن کونیالتی آچیک هاوا بود. همراهی جمعیت شش هزار نفره، در طول کنسرت صدایی واحد از عشق که تنها مخصوص به شب ترانه های گوگوش است بوجود آورده بود. بیش از همیشه، فریاد های دلنشین "گوگوش دوستت داریم" روانه به سوی جایگاه والای حضورش بود. ترانه های ماندگار: هیچکی مثل تو نبود، ساحل و دریا، مخلوق، دلم خواست، باور کن، مدلی نمیاد و کویر به زیبایی اجرا شدند. در هنگام اجرای دلم خواست، همصدایی به اوج خود رسید به طوری که دو واژه ی "دلم خواست"، توسط مردم خوانده میشد. در ابتدای شب ترانه، گوگوش رو به عاشقانش از نسیمی که از سوی ایران به سویش میرود گفت و ادامه داد که هوای ایران را در این نسیم حس میکند. نخستین قسمت حضور باشکوه شاه ماهی با اجرای پر قدرت و خیره کننده ی کویر، پایان یافت. آغازگر دومین قسمت برنامه، طلاق بود. ترانه های طلاق، منو بشناس، باران، سکینه دایقزی، جاده، گل بی گلدون و پیشکش به شکوه همیشگی گوگوش اجرا شدند. در قسمتی از برنامه، شاه ماهی در پاسخ فریادهای "گوگوش دوستت داریم" میگوید: کاش همه میتونستن به همدیگه عشق بدن، اینطوری که ما به هم عشق میدیم. نخستین شب ترانه ی مدیترانه ای نیز در میان استقبال پرشور هزاران عاشق با اجرای زیبای پیشکش و معرفی اعضای ارکستر، یک ساعت پس از نیمه شب به پایان رسید. ــــــــــــــــــــــــــــ Videos By Farazmehr امتداد خوب شب بود، روی صحنه تو رو دیدن گوش ها را از نو آماده شنیدن کردیم و چشمانمان را باز کردیم، به صحنه چشم دوختیم، خورشید را بر فراز صحنه یافتیم، دانستیم باز زوال تاریکی در برابر نور در راه است، نظار گر پایان جدال سیاهی و پیروزی عشق بودیم در پس آن، عشق بی پروا آواز را آغاز کرد. عشق، خود را بازیافت، تن پوش خاطره را به دوش انداخت، دستان خاطره را در دست گرفت و ردپایی چشم گیر را از تورنتو کانادا آغاز کرد. زندگی، آنچه سالها بود از دست داده بودیم را با خود برایمان به ارمغان آورد. آزاد شده بودیم، خاطراتی که سال ها در کنج دنج دلمان پنهان کرده بودیم را یافتیم و او که خود صاحب خاطرات بود، چه فروتنانه قسمتش میکرد در هر آواز و در آغاز هر سخن. سال ها بود که فراموش کرده بودیم که روزی خواهد رسید که بی پروا هم صدایی را باز می یابیم، آن روز رسیده بود و طعم یک رویا را در برداشت، در باور نمیگنجید که بی بهانه همصدا شویم، چشم ها را ببیندیم و تنها صدا را بشنویم، صدایی که سالها پیش فروغ مژده داده بود که میماند. آری، حقیقت بود، صدا مانده بود اما فروغ خاطره را از قلم انداخته بود، خاطره نیز با صدا اوج میگرفت. پس از بیست و یک سال، روز آرمانی مان، تاریخ جهان را به ثانیه شماری وادار کرده بود، در آغاز شب نشینی، هزاران نفر به گوگوش چشم دوختند، اما او چشم بر صحنه داشت، صحنه که برایش آینه ای از بازتاب عشق دیروز و دیدار امروز و جاودانگی فرداها بود_ پس ما به او و او به صحنه که تصویری از آنان که آن لحظات کنارش بودند و آنان که نبودند داشت، چشم دوخت... ما باز نگریستیم اما دیگر صدای دیرین او را نشنیدم، گویی صدایش نو شده بود، در صدایش وسعت صدای خود را یافتیم، انگار حنجره اش پیام رسان میلیون ها نفر شده بود پس از سالها سکوت و صدای نسل زخمی من، بیش از هر صدایی، به گوش میرسید در دریای بی کران صدایش. او حنجره اش را به آنان بخشید که او را گوگوش باور دارند و گذاشت درونش بدمند تا بازیابد داغ یک عشق دیرین را و قسمت کند با تمام آنهایی که از دستش دادند و دربه در در پی- اش میدوند... و ما همانهایی بودیم که گم اش کرده بودیم و پس از سالها تنها با نگاهی به او پیدایش کردیم، فقط چشم دوختیم و عشق دیرینمان را یافتیم، رنگ بخشیدیم و باز در کنج دنج دلش پنهان کردیم_ تا گوگوش به خوبی بداند، که چه بی پایان عزیز است... عشق را در دست بگیرد، تا فراموش نکند میلیون ها نفر در کنارش، در پشتش ایستاده اند. و باز صحنه ما همچنان به او چشم دوخته بودیم، اما او چشمانش را بسته بود، بسته بود تا اشکهایش را پنهان نماید، در نبرد پنهان نمودن اشکهای خاطره، او بازنده بود، اشک هایش بی امان میباریدند_ نتوانست پنهانشان کند، چرا که اشک هایش قطرات شبنم صبحگاه وطن بودند و آن لحظات عمق بیست و یک سال سکوت را برایش تداعی میکردند.... و باز ما پیروزمندانه به پیشینیان مان و آیندگان مان دهن کجی میکردیم که قرن-مان ستاره ای چون او را دارد. همچنان غرق در لحظه ورودش بر صحنه ام، لحظه ای که ندانستم چه بگویم، هیچکس در هیچ کجا ندانست چه بگوید، پس همه سکوت کردند، سکوتی که بوی خوش آشنایی داشت تا برای او که بیست و یکسال دور بود مرحمی باشد و مجالی برای بازگویی قصه دیرین عشق و عاشق کشان. و او در آوازش عشق را تعریف کرد، عاشق کشان را با اشکهایش به نمایش گذاشت و با دستان لرزانش، رنج هایش را نشانمان داد. و از دوباره ما چشمانمان را بستیم، تا در اوج دلنشین حنجره اش گم شویم، که این گم شدن، یافتنی نوین به همراه دارد در میان تلالو خورشید بر اطلسی های خانه مشترک خاطراتمان_ سکوت کن که مبادا سخنی از یادش برود و دلتنگی همچنان در کنح دلش که پر از حرف های ناگفته است باقی بماند. در میان قدم های مقدسش، گویی صحنه هویت اصلی اش را یافته بود، دیری است میدانم، صحنه بی گلبانو صحنه نیست، آنچنان که آهنگ در نبودش ریتمی ندارد و ترانه در بی قافیگی و بی وزنی شناور است_ من همه چیر را خوب یافتم، چون نبودش را چشیدم و بازگشت دوباره اش را لمس کردم و حضورش را دیدم. او را خوب شناختم که چه سربلند هربار قدم بر صحنه میگذارد، اما قدم هایش افتاده اند، دیدم در میان هزاران عاشق، فروتنانه مینگرد و میگرید من همچنان نظاره گر بودم، که چی بی خبرانه دستهایمان را به اوج رساندیم، تا خورشید را به شب نشینی اش میزبان باشیم، ما فراموش کرده بودیم او خود خورشید است و حضورش برایمان در ترانه خانه یعنی نور... آن هم نور عزیز شبشکن ــــــــــــ بانوی عزیز صحنه اعتبار ِ شکوهِ لحظه دوباره دستاتو وا کن دل گنجشکا رو شاد کن در پس پائیز رفتن تا طلوع تو رو داشتن دلشون انگاری سنگ شد هنوز در بهت سکوتن





| Design By : azita.G |








.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)


















